در صبحی بهاری در سال ۱۹۷۹، ثروتمندترین و سرشناسترین یهودیِ ایران رو به دیوار ایستاد. دادگاهش کمتر از بیست دقیقه طول کشیده بود. برجی که ساخته بود هنوز بر فراز پایتخت قد کشیده بود و نامش — پلاسکو — بر آسمانی نوشته شده بود که خودِ او در بازساختنش سهم داشت. این داستانِ مردی است که آن نام از آنِ او بود.
از لبهٔ گود
او با نام حبیبالله — «محبوبِ خدا» — در پنجم آوریلِ ۱۹۱۲ در تهران و در یکی از فقیرترین خانوادههای محلهٔ پرجمعیت یهودینشین به دنیا آمد. ژوئیش ژورنال آن محله را «سرِ چال» مینامد؛ لبهٔ گود. کودکی که لباسهای دستِدوم و ساعت میفروخت. هیچچیز در آن کوچه نویدِ مردی را نمیداد که او بعدها شد.

او در طول چهار دهه خود را به صنعتگری خودساخته بدل کرد — پیشگامی در معدن، املاک، ساختوساز و آلومینیوم، که بهعنوان مردی به یاد مانده که فناوری غربی را در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ به ایران آورد. در سال ۱۹۵۹ شرکت «پلاسکو» را بنیان نهاد و صنعتِ نوینِ پلاستیک را به کشور معرفی کرد. او به سادهترین معنای کلمه، یک سازنده بود.
برجی بر فراز تهران
در سال ۱۹۶۲ برج پلاسکو را برافراشت: نخستین آسمانخراشِ بخشِ خصوصی در ایران و در آن زمان بلندترین ساختمان تهران. نامِ شرکتِ پلاستیکِ او را چون امضایی بر پیشانیِ شهر داشت. اینکه پسری از لبهٔ گود بلندترین برجِ پایتخت را بنا کند، تنها تجارت نبود — بیانیهای بود که یک یهودیِ ایرانی به مرکزِ ایرانِ نوین تعلق دارد، نه به حاشیهٔ آن.
پلاسکو به بزرگترین و پیشرفتهترین کارخانهٔ پلاستیکسازیِ کشور بدل شد؛ کسبوکارهایش تا یخچال و اجاقگاز و آلومینیوم گسترده شد. ثروت برای او از بخشش جدا نبود: بهاندازهٔ کارخانههایش به نیکوکاریاش شناخته میشد و نهادهای جامعهای را تأمین مالی میکرد که به او اعتماد داشت تا زبانِ گویایش باشد.
مردی که ماند
از سال ۱۹۵۹ ریاستِ انجمن کلیمیانِ تهران را بر عهده داشت و در سراسر دههٔ ۱۹۷۰ رهبرِ نمادینِ حدود هشتاد هزار یهودیِ ایران بود — جامعهای که ریشهاش در ایران به حدود دوهزار و پانصد سال پیش میرسید؛ به روزی که کوروش نیاکانِ آنان را از بابل آزاد کرد. آنگاه که انقلاب رسید و دوستان و بستگان التماسش کردند که برود، نپذیرفت. ژوئیش ژورنال ثبت کرده که او خود را «یک ایرانیِ سربلند» میخواند؛ ایران وطنِ او بود.
«او ماند تا از جامعهای که از سال ۱۹۵۹ رهبریاش کرده بود و از آنچه از صفر ساخته بود، محافظت کند.»
— شهرزاد القانیان، نوهٔ او · تایمز آو اسرائیل، ژانویهٔ ۲۰۲۲
نامِ او سالها پیش نشان شده بود. بهروایتِ نوهاش، همان اوایلِ سال ۱۹۶۴، خمینی در نطقی علیه نوسازیِ ایران آشکار کرده بود که در کشوری که قصدِ حکومت بر آن را داشت «جایی برای یک تاجرِ یهودیِ موفق نخواهد بود.» آن هشدار پانزده سال کهنه شده بود، وقتی سرانجام به اجرا درآمد.
بازداشت
او به خانه بازگشته بود. در شانزدهم مارسِ ۱۹۷۹، چند هفته پس از انقلاب، حبیب القانیان دستگیر و به جاسوسی متهم شد. زندانی شد و به گفتهٔ نوهاش، شکنجه دید. اتهامها همه حول یک ایده گرد آمدند — اینکه یهودیای که با جهان داد و ستد میکند در حقیقت عاملِ اسرائیل است: «فساد فیالارض»، «ارتباط با اسرائیل و صهیونیسم»، «امپریالیسمِ اقتصادی».
بیست دقیقه
در هشتم مه ۱۹۷۹ او را به دادگاهی انقلابی بردند. تمامِ آن — اتهام، حکم، مجازات — کمتر از بیست دقیقه طول کشید. در روایتی که در خانوادهاش دستبهدست شده، او کوچک و ملتمس به نظر میرسد؛ پیرمردی که در اتاقی جانِ خود را میخواهد که پیشاپیش تصمیمش را گرفته بود. بعدها در سردخانهٔ زندان، تکهمقوایی به بدنش تکیه داده بودند. بر آن نوشته بود: «حبیب القانیان، جاسوسِ صهیونیست».
«خمینی پدربزرگِ مرا ایرانی نمیدانست. این همان کلیشهٔ کهنهٔ یهودیستیزانهٔ «وفاداری دوگانه» است — جز اینکه برای خمینی حتی وفاداریِ دوگانه هم نبود. تنها وفاداری به اسرائیل بود.»
— شهرزاد القانیان · تایمز آو اسرائیل، ژانویهٔ ۲۰۲۲
او بعدها همان پاسخی را به این اتهام داد که سزاوارش بود. به گفتهٔ او، این اتهام را «با سه واژه میتوان توصیف کرد: متعصبانه، مبهم، و بیمعنا.»
سپیدهدم، ۹ مه ۱۹۷۹
در نهم مه ۱۹۷۹ حبیب القانیان تیرباران شد. او نخستین شهروند یهودی — و یکی از نخستین غیرنظامیان ایرانی — بود که به دستِ نظمِ نو به مرگ محکوم شد. شصتوهفت سال داشت.
پسرش خبر را از رادیوی موجکوتاه در نیویورک شنید. خانواده سپتامبرِ پیش از آن ایران را ترک کرده بود؛ نوهاش شهرزاد هفتساله بود. سالها بعد او آن صبح را در تصویری یگانه و تابنیاوردنی وصف کرد — رادیوی سیاهی که «در حمامِ مرمرِ سرد وزوز میکرد» در همان حال که پیکرِ «سوراخسوراخشده از گلولهٔ» پدربزرگش «در سردخانهٔ زندان رها شده بود.»
«آنروز او تنها بود؛ اما حالا داستانش در خانهها و دلهای خوانندگان زنده خواهد ماند.»
— شهرزاد القانیان · تایمز آو اسرائیل، ژانویهٔ ۲۰۲۲
کوچِ بزرگ
این اعدام پیامی بود و همچون پیام دریافت شد. در سالهای پس از آن، حدود سهچهارمِ هشتاد هزار یهودیای که پیش از انقلاب در ایران میزیستند کشور را ترک کردند. جامعهای که بیش از بیستوهفت سده بر خاک ایران دوام آورده بود — از پیش از معبدِ دوم، از روزگارِ کوروش — در یک نسل تُنُک شد.
باید این را گفت، بیآنکه یهودیانِ ایران را به قربانیانی صِرف فروکاهیم. آنان محو نشدند؛ ایران را با خود بردند — به لسآنجلس، به نیویورک، به تلآویو — زبانش، موسیقیاش، غذایش، و خاطرهٔ کشوری که روزگاری از آنِ آنان بود. مرگِ حبیب القانیان آن داستان را پایان نداد. آن را پراکند و دههها بعد نوهاش را به کارِ گردآوریِ دوبارهاش نشاند.
وقتی برج فروریخت
برج سیوهشت سال بیش از آن مرد زیست. در نوزدهمِ ژانویهٔ ۲۰۱۷ ساختمان پلاسکو در قلبِ تهران آتش گرفت و فروریخت و حدود بیست آتشنشان را که بهسویش دویده بودند کشت. حکومتی که سازندهٔ برج را اعدام کرده بود، هنوز هر روز نامِ برجش را بر زبان میآورد؛ بیشترِ آنان که برای کشتهشدگان سوگواری کردند نمیدانستند که آن برج را یهودیای ایرانی برافراشته بود که بهجرمِ جاسوسی تیرباران شد. نام ماند. کشور خاطرهٔ مردِ پشتِ آن را از دست داد — تا آنکه نوهاش آن را بهتمامی نوشت.

در سال ۲۰۲۲، شهرزاد القانیان — روزنامهنگار و ویراستارِ عکسِ شبکهٔ NBC — کتابِ «تیتان تهران: از محلهٔ یهودینشین تا غولِ صنعتی تا جوخهٔ تیرباران — زندگیِ پدربزرگِ من» را منتشر کرد. این کتاب کاملترین روایتِ زندگیِ اوست و، بههمراهِ گزارشهایی که پیرامونش شکل گرفت، منبعِ بخشِ بزرگی از آن چیزی است که هماکنون خواندید.
آنچه داستانِ او از پیمان کوروش میطلبد
بیستوپنج قرن پیش از آنکه دادگاهی انقلابی حبیب القانیان را در شهرِ خودش بیگانه بخواند، پادشاهی ایرانی درست عکسِ آن را کرده بود. در ۵۳۸ پیش از میلاد، کوروش بزرگ یهودیانِ بابل را آزاد کرد و آنان را برای بازساختنِ معبدشان به خانه فرستاد. ایران نخستین رهاییبخش بود؛ دِینِ میان این دو ملت پیش از هر چیز در همین جهت جاری است. القانیان تمامِ این کمان را زیست — یهودیای که تماموکمال ایرانی بود، که برای ایران ساخت، و ایرانِ ناآزاد او را نابود کرد.
این است آنچه داستانِ او از پیمان کوروش میطلبد: نه آنکه اسرائیل ایران را نجات دهد، و نه آنکه ایران بخشوده شود، بلکه آنکه این دو ملت آنچه را کوروش آغاز کرد به فرجام برسانند. ایرانِ آزاد نیازی به نجاتیافتن ندارد. نیاز دارد که بتواند از آنِ خود نگاه دارد — کشوری باشد که در آن یهودیای ایرانی بتواند بارِ دیگر برجی بر فراز تهران برافرازد، نامش را بر آن بنشاند، و شهر را خانهٔ خود بخواند، بیآنکه در پایانِ جمله جوخهای منتظر باشد.
این همان ایرانی است که جنبشِ دموکراسیخواه به رهبریِ شاهزاده رضا پهلوی هنگام سخنگفتن از بازگشت به آن اشاره دارد: نه لطفی که از بیرون ارزانی شود، بلکه وطنی که به یهودیای ایرانی، زیرِ لولهٔ تفنگ، گفتند هرگز از آنِ او نبوده است. بردنِ نامِ حبیب القانیان کوچکترین بخشِ بازگرداندنِ آن است.
او یک سازنده بود. بهیادآوردنِ او خود نیز نوعی ساختن است.
منابع
گزارشها و کتابی که این روایت بر آنها استوار است:
- The Times of Israel — "An Iranian Jewish leader was executed in 1979. His granddaughter tells his story" (January 2022)
- Jewish Journal — "The Jewish 'Titan of Tehran' Whose Murder Still Haunts Iran Today"
- Jewish Telegraphic Agency (JTA) — "An Iranian Jewish leader was executed in 1979. His granddaughter wants his story known" (4 January 2022)
- Kayhan Life — "Jewish-Iranian Industrialist Habib Elghanian Is Remembered in Granddaughter's Book: Interview"
- Wikipedia — "Habib Elghanian" (born 5 April 1912; arrested 16 March 1979; tried 8 May; executed 9 May 1979)
- Wikipedia — "Plasco Building" (built 1962; collapsed after fire, 19 January 2017)
- NBC News — "Tehran's Iconic Plasco Building Collapses After Fire" (19 January 2017)
- Shahrzad Elghanayan, Titan of Tehran: From Jewish Ghetto to Corporate Colossus to Firing Squad — My Grandfather's Life (2022).